غزل(خود را هبل مکن):

غزل(خود را هبل مکن):

با خطبه های شیخ دگر خر نمی شویم
با این رجال هرزه برادر نمی شویم

 

سالها فریب خدعه ی این قوم خورده ایم
با این عروس عشوه گر همسر نمی شویم

 

با جانیان خائن و دزدان بی شرف
غارتگران قحبه برابر نمی شویم

 

گرگی که برده صد رمه از گله سالها
با گرگ ما شریک جواهر نمی شویم

 

بر وعده های خام شما دل سپرده ایم
دیگر مطیع فتنه ی رهبر نمی شویم

 

عمریست تن به ظلمت و ذلت نهاده ایم
دیگر به ارتداد تو کافر نمی شویم

 

باور نمی کنم که خدا را به سجده اید
ولله مرید زهد تو دیگر نمی شویم

 

خون می چکد ز پنجه ی بیدادتان هنوز
با جانیان برادر و خواهر نمی شویم

 

در این بهار مرده رجز خوانیت ز چیست
با روضه ی فریب تو ما خر نمی شویم

 

عدلی ز قوم و دین شما در زمانه نیست
مغفول آن نماز تو دیگر نمی شویم

 

بیداد ظلم تان همه جا سایه گستر است
اسناد جورتان همه جا پای دفتر است

 

اینجا زمین به جور شما ناله می زند
خون از دوچشم خلق چو فـواره می زند

 

از آن خدا که سجده بر آنید حیا کنید
کمتر به ظلم تان همه را مبتلا کنید

 

دیگر ز دست جور شما دلشکسته ایم
از داغ بر جبین شما وای خسته ایم

 

با آن لباس فتنه که بر تن نهاده اید
خنجر به قلب مردم ایران فتاده اید

 

حافظ تبریش همه از شیخ و زاهدست
از آن نماز آلوده بر زهد فاسدست

 

با زور اگر چه هر قلمی را شکسته اید
با سرب سرخ کام چو ما را به بسته اید

 

خنجر به کام هر که کند ناله می زنید
هر سرو رسته را به تبر ریشه می کنید

 

باور کنید که خشم طبیعت دروغ نیست
نور از برای کشتن تان بی فروغ نیست

 

گیرم مرا و شعر مرا سر بریده اید
گیرم زبان تلخ مرا هم دریده اید

 

گیرم به زور و زر همه را هم خریده اید
ماری بدوش مفتی تان آفریده اید

 

گیرم که سروهای مرا سربریده اید
گیرم زبان سرخ مرا هم دریده اید

 

گیرم به نقطه نقطه ی شهرم طنابدار
با زور و زر برای چو من آفریده اید

 

گیرم که سرب سرخ به حلقوم هرکسی
یا مرگ جانگداز بهر عقوبت خریده اید

 

گیرم زبان هرکه بداد است در سرش
با تیغ کین فغان بلندش بریده اید

 

گیرم که زخم های تبرهای تان هنوز
بر گرده های سرو و صنوبر کشیده اید

 

گیرم که می برید گیرم که می کشید
با انتقام دست طبیعت چه می کنید

 

گیرم که رفته اوج فلک کاخ ظلم تان
بیهوده چنگ به زیور این خانه می زنید

 

گیرم که شعله های خشم شما پر شراره است
با خشم پر خروش من و ما چه می کنید

 

دیگر قلم به ننگ شما گریه می کند
وا مانده از نوشتن و او مویه می کند

 

تاریخ را به جور خود آلوده کرده اید
این مام پر گهر ز چه پالوده کرده اید

 

شرم از خدا کنید و وطن را رها کنید
کمتر نماز خدعه به هر کو به پا کنید

 

پیشانی از برای شقاوت سیه مکن
این قوم را بنام خدایت تبه مکن

 

خود را هبل نموده در این شهر بی صدا
هشدار آنکه خشم زمان می کشد تو را

 



نظرات شما عزیزان:

نام :
آدرس ایمیل:
وب سایت/بلاگ :
متن پیام:
:) :( ;) :D
;)) :X :? :P
:* =(( :O };-
:B /:) =DD :S
-) :-(( :-| :-))
نظر خصوصی

 کد را وارد نمایید:

 

 

 

عکس شما

آپلود عکس دلخواه:







برچسب‌ها: غزلیات
[ یک شنبه 18 آبان 1399 ] [ 18:55 ] [ وجیه الله شیخی ]
[ ]
  • رنکینگ
  • قالب وبلاگ